دست یافتنی است!
شاید اما سرابی بیش نیست
غبار آینده بر جامه اکنون نمی نشیند!
غیب می گویی؟
شعر نباف. قیاس و استقرا کافی است.
گریزی نیست. بتاز .جا نمانی از غافله
بی گناهی هم گناه کمی نیست نازنینم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:44 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:42 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

بدون شرح؟!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

ژان یل توله براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند زیرا که هرگز پی به تنهایی خود نمی برند...
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:24 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

نيمه من فرشته ای بود که وقت رفتن بالهايش را به من بخشيد
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:13 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

مرا از گل تو آفریدند وقتی بنا می شدم تو را در میان شادی و درد می دیدم خطوط نازک چهره ات را نور کمرنگی که در زیر پوستت سوسو می زد و اشک هایت را که از چشم های بازت بر بالهای فرشتگان می ریخت برادرانم، خواهرانم، آدمیان پیش آمدند و تهنیت گفتند و کودکان ابلیس جان فرشته ای را در گردش تقدیر من دیدند تو از درد برخاستی و باز بنا شدی - خدا تو را جان دوباره بخشید تو به من نگاه کردی لبخند کمرنگی به لبانت پاشید و چشمانت را خنداند رو به نور کردی و به خدا حرف هایی زدی که کسی نشنید و قولهایی دادی و گرفتی که کسی معنایشان را نفهمید. وقتی مرا به زمین می فرستادند با حسرت نگاه می کردی و وقتی قلب مرا در سینه جا می دادند قطره اشکی بر دیدگانم فشاندی من گفتم دیدار به قیامت گفتی تازه خواهد شد گفتم زمین پر بلاست و من نمی دانم تاب کدام آزمون را می آورم و تو که از جنس پریان نوری از سیاهی می گریزی. گفتی تو را خواهم دید مرا خواهی شناخت و اندازه فوت کردن به بالهای نامرئی قاصدکی سرگردان با من خواهی بود دلت را از صندوق خانه اسرار بیرون خواهی کشید و به دستان من خواهی سپرد تا ان را در حریر نور الهی بپیچم و با نابترین عطر های آسمانی شستشو دهم نگفتی: قول داده ای دلم را قربانی کنی و عشقم را در هزار توی دغدغه های روزمرگی از آسمان به زمین بکشانی نگفتی عهد بسته ای با من نباشی نگفتی قبول کرده ای که پیامبر شوی و هزار سال بعد از من به دنیا بیایی . . .
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:9 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

حلقه های رشد بر پیکره ام پیچیده اند من اما کودکی بیش نیستم
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:7 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

Tahala midunesti ke LOVE mokhafafe che kalamatie va az che kalamati ijad shode (Lake of sorrow(daryachee gham (Ocean of tears(ogheyanose ashk (Valley of death(diare marg (End of life(payane zendegi
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:44 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است.....
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:50 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

تواگردرتپش باغ خدا را دیدی ٬ همت کن و بگو ماهی ها٬ حوضشان بی آب است باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا می رفتم.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:49 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد !
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:47 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

اینجا فقط سکوت حرف می زند آنهای که توان سکوت را ندارند ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:9 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

عصیانگری چون من که ریشه در گستره ی
موهوم وحشت دارد
و بر مدار مورب و مسموم ویا مهیج مرگ می چرخد
جز سایه گزینی در حوالی گورها و پوست اندازی در دامنه ی بدخیم درد ها ورنج ها
عایدی ندارد
من که حلول کرده ام در میان هر ان چه جهنم و تیره روزیست
فرمان مرگ خود را بار ها از دهانه ی دوزخی هزار دره و گرداب شنیده ام
اما تن در عذاب مذاب گریه هایی سپرده ام
که شبانه نیم رخ تکیده ام را جز به خون سرخی نمی بخشد
این جاست که آ واره گی روح را در پس این همه سرابهای متعفن بارها تجربه کرده ام
و خطوط نا خوانایی ازسر نوشت را ناخوداگاه از متن پیچیده ی آینده ربوده ام
و هولناکترین لحظات ان را دیوانه وار در برزخ بی پناهی و پوسیدگی سروده ام
اینک هر نیمه شب در میعادگاه مردگان زمین زوزه های وحشت بر انگیز
مرا کسانی درک می کنند که تنها مزد انها ماندگاری در این مرداب خود ساخته است
اینک برهنه از میل به زندگی و دلخور از جامی که در ازل روز
بی اختیار در گلوگاهم ریخته اند تن به تهوع کلماتی می دهم
که روح فرسوده ی هر انسانی را به بیراهه می کشاند و در تنازع برای بقا
هر بار به جبر و فشار چنگال تیز کرده ی خود را
به لاشه ی ملتهب و زونا زده ی زمین می کشم واز ان نیرو که از بالا بند بندم را باز می کند
و از ان سمت که چون گردبادی مجموعه ی استخوانی پوسیده ام
را در گوری به اندازه ی دنیا می چر خاند می خواهم
فرصتی که به دقت صدای اونگ شومی که ثانیه ها را به جلو جریان می دهد
خاموش شودتا زمین در زاویه ای به اندازه ی چشم های مترسکی چوبین در مزرعه ای سوخته
فقط و فقط یک بار حقیقت را ببیند و دیگر نچرخد

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:36 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:7 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ آسمونتم می توانی همیشه بارونو تو چشمام ببینی. زمین مال زمین خوارها ،فضا مال فضا پیماها ، فقط تو مال من ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ زندگی مانند گیتاریست که گاهی نوای غمگین می نوازد و گاهی نوای شادی ، امیدوارم که گیتار زندگیت همیشه بندری بنوازد ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:14 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.
مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.
نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:3 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 21:21 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

دنیا اینجوریه دیگه اگه گریه کنی میگن کم آوردی اگه بخندی می گن دیونست اگه دل ببندی تنهات میزارن اگه عاشق بشی دلتو میشکنن با این حال باید لحظه ای را گریست دمی را خندید ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:0 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:43 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

دیوار اتاقم نم کشید
از بس که گریستم
ولی نیامدی
میترسم دیوار اتاقم فرو بریزد و
تو نیای...
درست فکر کردم
من زیر آوار میمیرم
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:36 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

دلمو بردي باز از نو ديگه چي ميخواي
دار و ندارم مال تو ديگه چي مي خواي
برو بذار بسوزم با بي كسيهام
برو بذار بمونم بادلواپسيهام
هيچي نپرس فقط برو
ولي فراموشم نكن
شمعم و آتيشم بپا
برو و خاموشم نكن
اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو
يادت بياد برگ منو ميشينه چشم به راه تو
آره برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات
باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد برات
ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز
اشك زلالتو جلو چشم غريبهها نريز
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:24 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم 
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:57 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

دلی گفت : که اخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود : تا چه بگوید این دل من عقل نالید : کجا حل شود؟ ... این مشکل من؟ مرگ خندید : در این خانه ویرانه من!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:7 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که مي خواهد مثل تو باشد...!!!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:39 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

علاف جونم سنگ صبور غم هام به ديدن وبم بيا که تنهام هيچ کي نمي فهمه چه حالي دارم چه وبلاگ رو به زوالي دارم وبلاگ من پر شده از ليليا اما دلم گرفته از خيليا نمونده از علافيام نشوني پير شدم پير تو اي جووني علاف بي سنگ صبور وبلاگ سرد و سوت و کور توي وبت کامنتي نيست هيچ جا ديگه علافي نيست اگرچه هيچ کس نيومد سري به وبلاگت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بيار و اپ باش اگه بياي همونجوري که بودي نظر ميدن علافااز حسودي صداي علاف همه جا پر شده هرکي دانشجو شده علاف شده اما خودم درس مي خونم حسابي کي گفته علاف داره وقت خالي علافي که خالي از عشق و اميد چشم اميدش به کامنت تو بيد![]()
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:38 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|


+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:32 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|


+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:32 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

زندگی رودوست دارم با تمام بدبیاریش 
عاشقی رودوست دارم با تمام بیقراریش
من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه
توکتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خستست
جای بارون بهاری روی چترهای شکستست
اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره
همه چترهارو باید بست وقتی آسمون میباره
نون عشقو میخورم منت نونوا ندارم
سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم
توی دنیایی که گرگ وبرگی تو ذاتش
من میخوام خودم باشم با هیچکی کاری ندارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:51 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

چشم غروب
قاب
دریا
عکس
غرق
نخ شعر پاره شد.. کلماتش ریخت !!
شما هر جور دوست دارید دوباره وصلش کنید
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:47 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|
