به سراغ من اگر می ایید تقدیم به دوست خیلی خیلی خوبم امیر یگانه امیر جون خیلی دوستت دارم نمی دونم چه جوری باید خوبیاتو جبران کنم فقط بدون
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می اید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی ایید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
(سهراب)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:42 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

مرغ مهتاب می خواند گلهای چشم پشیمانی می شکفد خواب تلخ
ابری در اتاقم میگرید
درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
مغرب جان می کند
می میرد
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم
سهراب سپهری
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:13 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

سی سال نوشتم و تو ... پاره کردی ... حالا بیا و بیبن این منم بی کاغذ و مداد می نویسم بی آنکه بیبینی ... این نوشته ها دیگر پاره نمی شود ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:52 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد.
مرا از اين سکوت وهم انگيزم بيرون آر.
دلواپسم.
آري دير زماني است که در پس اين دلواپسي هايم گرفتارم وتوان گذشتن ندارم
بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره هاي آسمان غم انگيز شبم شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟
بگو که چقدر پيراهن تنهائي را در چشمه هاي آرزو بشورم وروي طنابي از دلواپسي پهن کنم؟
براي رسيدن به کلبه سبز تو در جنگل خيال از چه دريا هائي که نگذشتم .چه راههائي را که بي تو براي رسيدن به تو نرفتم!!!!!!!
امواج سهمگين غم بر ساحل دلم بي رحمانه مي تاختند غافل از اينکه من ديگر تسليم اين امواج پريشان شده بودم . گوئي شايد فرشته مرگ من همين امواج غم باشند که بخواهند مرا در برگيرند وبا خود تا ابديتي حقيقي ببرند.
با گذشتن از اقيانوس تنهائي ام نميدانستم که آيا به تو خواهم زسيد يا نه؟
چه شبهائي را که از ترس گمراهي در مسير تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و تا صبح دل انگيزش ستاره ها را دسته دسته ميشمردم وبه صاحبان آنها غبطه ميخوردم.چرا که خبري از ستاره من نبود.
همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده بودند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.
تنها توشه سفرم عشق بي پايان تو بود .
از کجا معلوم که آنرا خواهي پذيرفت؟
از کجا معلوم که تو مسافر عشق ديگري نباشي؟
يا قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نبود؟
آمدم پيدايت کنم خودم را گم کردم!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:37 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:13 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

سلام ...
واژه ی زیبا و غریبی ست زیبایش تقدییم به تو غربتش سهم ....من
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:8 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|
