سکوت حرف می زند
چشمان من تورا می خواهد دستان تو او را سینه ام فریاد می زند ذهن تو قهقهه باید رفت پاهایم به خواب رفته اند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:53 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

تقدیم به بانوی پائیزی ترا نه سرایی ایران (مریم حیدر زاده )
خلوت یک شاعر کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل، پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر از افسانه نیما می شد و به یادش همه شب، ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گل های پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود
)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:45 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

هرچند... هستی...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:36 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

در اتاقی که دریچه ایش نیست از مهتابی به کوچه خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم آه.....من حرام شده ام با این همه ای قلب در به در از یاد مبرکه ما من و تو عشق را رعایت کردیم از یاد مبر که ما من و تو انسان را رعایت کردیم "احمد شاملو"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:30 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

این روزها
با هر که دوست می شوم.
احساس میکنم
آنقدر دوست بوده ایم.
که دیگر وقت خیانت است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:40 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

دوستت دارم
دستهايم برايت شعر مينويسند :
سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت 
تیره بختی را می پذیرم 
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود 
مـــرگ را می پذیرم 
اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:47 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

برای نازنینم.... تو به من گفتی از این عشق حذر کن ... اندکی چند بر این آب نظر کن... تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است... باش فردا که دلت با دگران است...
![]()
![]()
(و اما بدان آرزوهاییم بی تو سرابی بیش نیست نازنینم) ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:53 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

بزرگترین آرزوییم... این بود که من... کوچکترین آرزویت باشم... آری این چنین است نازنیین...(
..................
.....................
.........................
...........................
.......................
![]()
![]()
)
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:40 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

![]()
![]()
![]()
![]()
((شعر از:مجموعه ي گريه هاي امپراتور))((اثر:فاضل نظري)) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درراه رسيدن به تو گيرم كه بميرم اصلا به تو افتاده مسيرم كه بميرم
يك قطره ي آبم كه در انديشه ي دريا افتادم و بايد بپذيرم كه بميرم
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم يا تنگ درآغوش بگيرم كه بميرم
اين كوزه ترك خورد! چه جاي نگرانيست من ساخته از خاك كويرم كه بميرم
خاموش مكن آتش افروخته ام را
بگذار بميرم كه بميرم كه بميرم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:53 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

پیشانیم را بوسه داد در خواب هندویی شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی شاید از آن پس بوده که احساس می کردم در سینه ام پر میزند شب ها پرستویی شاید ازآن پس بوده که با حسرت از دستم هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی از کودکی دیوانه بودم مادرم مي گفت: از شانه ام هر روز مي چيدست شب بويي نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي بيچاره آهويي كه صيد پنجه ي شيري ست بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهوي اكنون زتو با نا اميدي چشم مي پوشم اكنون زمن با بي وفايي دست مي شويي آيينه خيلي هم نبايد راست گو با شد من ميايه ي رنج تو هستم راست مي گويي تقديم به بهترينم:((كسي كه خيلي دوستش دارم ولي او...![]()
![]()
![]()
![]()
((شعر از:مجموعه ي گريه هاي امپراتور))((اثر:فاضل نظري)) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
))
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:41 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

نام: محمد رضا نام خانوادگی:ساکی متولد:1333 عضو هیاءت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد برو جرد دانشجوی دکترای تخصصیp.h.d شهر سودازدگان گشته حصار من و تو آن درختی که نشاندی شده دار منو تو خیز و رخت دل از این خانه برون اندازیم این سرا پرده که بستی شد مزار من وتو نا کجایی که تو گویی ,چوسراب است سراب خلق حیرت زده خندند به کار من و تو باغ آتش به زمین دل ما سبز شده است شعله ها می وزد از فصل بهار من و تو بس سیاه است و پریشان شده آن زلف دوتا که پریشان شد از آن حال و قرار من و تو کاتب عشق مگر خامه به خون آلوده است کاین چنین خون رود از راه گذار من و تو ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سراب(از استاد ساکی)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قدر دان یک عمر سعی و تلاش جناب عالی در عرصه ی ادبی این دیار(خسته نباشید)![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:12 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

نام:حجت اله نام خانوادگی:منیری استادیار دانشگاه آزاد اسلامی واحد برو جرد (دکترای زبان و ادبیات فارسی) گردی به پا نمی شود آه این غبار کو؟ این جاده بی صداست پس آن تک سوارکو؟ دیری است شب فضای جهان تیره کرده است پس آفتاب روشن این شام تار کو؟ نشکفت باغ دیده و پاییز هم رسید آخر بهار حاصل این انتظار کو؟ آلاله های تشنه همه واژگونه اند یعنی که ابر رحمت این شوره زار کو؟ برقی در این کویر بغیر از سراب نیست آه ای خدا درخشش آن چشمه سار کو؟ از بار داغ تازه نهالان خمیده ایم این روزها زعامت آن استوار کو؟ ماهمچنان خمار حقیقت نشسته ایم کو باده ای که بشکند این انتظار کو؟ (با سپاس فراوان از جناب آقای دکتر منیری به پاس زحمات فراوان برای بالا بردن سطح علمی دانشجویان)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(یه شعر زیبا از استاد منیری)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:19 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

نام: غلامرضا نام خانوادگی:گردان متولد: ۱۳۳۹ فارغ التحصیل از دانشگاه تبریز در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل از دانشگاه شیراز در مقطع کار شناسی ارشد (در حال حاظر دانشجوی پیام نور)(از اساتید دانشگاه آزاداسلامی واحد برو جرد) از جفا کاری دوران الغیاث از فراق و هجر جانان الغیاث با وجود قرب ما را وصل نیست درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث خوبرویان جلوه چون زینسان کنند عاشقان چون دعوی ایمان کنند؟ گلرخان از عاشقان پاکباز دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث عشق او بنموده روزم را چو شب جز نوای ناله ام ناید زلب دائمااز حسرتش گویم دریغ در بهای بوسه ای جانی طلب میکنند این داستانان الغیاث مرهم و داروی درد عاشقان جلوه ی باشد ز روی شاهدان لیک تا خود را به ما بنموده اند خون ما خوردند این کافردلان ای مسلمانان چه در مان الغیاث جام مالامال ده ای روز وصل بر فقیران حال ده ای روز وصل من که عمری زاشتیاقش سوختم داد مسکینان بده ای روز وصل از شب یلدای هجران الغیاث لحظه های عشق با شر می رسد خون دل در جام احمر می رسد تا درآیم مستی از سر وا کنم هرزمانم درد دیگر می رسد زین حریفان بر دل و جان الغیاث نرگس مخمور ان سیمین ذقن چون بزد با تیر مژگانش به من زان زمان از زخم چشم مست او همچو حافظ روز و شب بی خویشتن گشته ام سوزان و گریان الغیاث
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(یه شعر زیبا از این استاد دوست داشتنی)![]()
( با تشکر و سپاس فراوان از استاد ارجمند جناب آقای گردان به خاطر تمامی زحمات بی دریغشان برای پیش برد اهداف فرهنگی این مرز و بوم)![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:50 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

دیوانه با چوب کبریت می خواست دریا را آتش بزند ...
چوب کبریت سوخت ...
دریا خندید ...
دیوانه رفت ... فردا با لیوانی پر از آب رو به سوی خورشید .
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:21 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

اری این چنین است نازنین....
درد را از هر سو که نوشتیم درد بود ![]()
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:16 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

سال و محل وفات: 1347 اردبيل
صمدبهرنگي درتيرماه 1318 درمحله چرندآب تبريز زاده شد.پس از گذراندن دوران ابتدايي ودوره اول متوسطه به دانشسراي مقدماتي تبريز راه يافت پس ازآ، ضمن تدريس درروستاهاي آذربايجان ، ششم متوسطه رابه صورت متفرقه گذراند وسپس ازدانشكده ادبيات دانشگاه تبريز دررشته زبان انگليسي فارغ التحصيل شد.وي ازسال 1336 كارمعلمي راآغاز كردوهمزمان به گردآوري وبازنويسي داستان هاي عاميانه، ترجمه آثار مختلف خارجي وتأليف كتاب براي كودكان وتحقيق درمسايل تعليم وتربيت پرداخت .صمد گاه آثارش رابه نام هاي بهرنگ صاد وچنگيز مرآتي مي نوشت. آثاربهرنگي پس ازمرگ وي توسط ناشران به چاپ رسيد. كتاب ماهي سياه كوچولوي او ازسوي شوراي كتاب كودك به عنوان بهترين كتاب سال شناخته شدو تصاوير همين كتاب كه توسط فرشيد مثقالي تصويرگري شده بودجوايز متعددي ازجشنواره هاي معتبر جهاني دريافت كرد .
آثار:
برخي از آثار صمدبهرنگي براي كودكان عبارتنداز: الدوز وكلاغ ها ( 1345) الدوز وعروسك سخن گو( 1346) پسرك لبوفروش ( 1346) ماهي سياه كوچولو ( 1347) كچل كفترباز( 1348) دانه برف (1348) وتلخون وچندقصه ديگر ( 1349) کند و کاو در مسائل آموزشی
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:21 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

شعر بي دروغ ما که اين همه براي عشق راستي چرا
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:55 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد. خبری از دل پر درد گل یاس نداشت. باید اینجور نوشت : هر گلی هم باشی ؛ چه گل پیچک و یاس ؛ زندگی اجبار استچه زیبا بود وقتی ...
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:55 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

عشق يعنی يك نگاه و صد كـلام
پر كشيدن سوی شب با يك سلام
عشق يعنی قلب پـاك و بیقرار
اشك شوق و خندهی بیاختيار
عشق يعنی هـر نفس زيبـا شدن
در ره دل، مست و بیپروا شدن
عشق يعنی پاكبازیهای ناب
حسرت ديدار معشوقه به خواب
عشق يعنی ضرب يك قلب و دو تن
با شهامت دل به درياهـا زدن
عشق يعنی مستی از فرط نگاه
هـمنشينی با دل غمگين مـاه
عشق يعنی خلوت خـاموش شب
با هزاران حـرف نـاگفته به لب
عشق يعنی در رفاقت گم شدن
قصهي تلخِ لـب مـردم شدن
عشق يعنی هر تـرانه دلـنواز
دست سوی تـربت دلبر دراز
عشق يعنی پاكــی و دلـدادگی
از خـدايی پر زدن تا بندگـی
عشق يعنی يك سفـر بی انتهــا
از حصـار ظاهـر دنيا، رهـا
عشق يعنی بستن دلـبر، به جـان
ديدن رنگ چشش در آسمـان
عشق يعنی من هم از من كم شدن
در پی دل، راهـی عالـم شدن
عشق يعنی از رهـايی تا بـه دار
گم شدن در چهرهی معصوم يار
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:36 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

من گمان مي كردم دوستي چهار فصلش همه آراستگي است
من چه ميدانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم غنچه مي پژمرد از بي آبي من چه مي دانستم سبزه يخ مي زند از سردي دي من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست قلب ها آهن و سنگ ، قلب ها بي خبر از عاطفه اند من چه مي دانستم ..........
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:23 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

خاطر آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو ورد زبان کوچه خاموشی....
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:21 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

شايد زندگي آن جشني نباشد
كه آرزويش را داشتيم اما حالا
كه ناخواسته به آن
دعوت شده ايم
بهتر است تا مي توانيم
زیبا برقصيم ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:6 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

بیو گرافی نویسندگان:(۱)
صادق چوبك در ۱۲۹۵ در بوشهر به دنيا آمد. با انتشار نخستين مجموعه داستان خود به نام «خيمه شب بازي» در ۱۳۲۴، در رديف مطرحترين داستاننويسان آن دوره قرار گرفت. آثار تاليفي بعدي او عبارتند از: مجموعه داستانهاي «انتري كه لوطيش مرده بود»، «روز اول قبر»، «چراغ آخر» و دو داستان بلند «تنگسير» و «سنگ صبور». چوبك در سال ۱۳۵۳ خود را بازنشسته كرد و به انگلستان و سپس به امريكا رفت. او در ۱۳ تير ۱۳۷۷ در بركلي امريكا درگذشت.

داستان كوتاه "چرا دريا توفاني شده بود" زيباترين اثر او و داستان درخشانيست كه مدتها در ذهن خواننده ميماند.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:3 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ، ای مادر فریادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهی داشتم ،
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من ؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:24 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

. من .
... او ... ( ما ) . ( من ) . اين بود عشق ...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:20 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

قبل تر ها ،
سه شنبه ها ،
طعم خرمالو هاي کالي را مي داد ،
که از باغ همسايه کش مي رفتيم ...
اما حالا که ،
عقلمان به گناه بودن دزدي ،
قد مي دهد ،
و دستمان به خرمالو هاي يکسال مانده ،
قد نمي دهد ،
هلو ها و زرد آلو ها و گيلاس ها هم ،
گس شده اند ...
انگارکه کسي ،
به تلافي گناهان کودکي مان ،
همه ي چهارشنبه ها را ،
از همه ی تقویم ها ،
خط زده باشد ...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:19 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

زندگی یک آرزوی دور نیست زندگی یک جستو جوی کور نیست زیستن در پیله ی پروانه چیست؟ زندگی کن زندگی افسانه نیست پیله ی پروانه از دنیا جداست زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست این تمامش ماجرای زندگیست گم شدن در خاکی قلب زمین معنی آن رفتن و رفتن است همین
تقدیم به دوست گلم: پدرام علیجانی(مدیریت محترم کافی نت پارت خرم آباد)![]()
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:7 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|

سلام یه خبر خوب قرار شده از این به بعد به ترتیب از اساتید ادبیات دانشگاه آزاد اسلامی واحد برو جرد توی این وبلاگ آثاری از قبیل شعر ٫نثر وقطعه ی ادبی بزارم امید وارم خوشتون بیاد.(البته اگه اساتید به قولی که دادن عمل کنن)..برای شروع از دکتر تمیمی٫ دکترگودرزی ٫ دکترمنیری٫ دکتر عزیزی ٫ البته از دوستان دانشجو و هم کلاسی هم حتما استفاده می کنیم.(اگه پیشنهاد بدین خیلی خوش حال میشم) منتظر باشیین ...
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 16:34 توسط شهبازی/ن/رسپینا
|
