تبليغاتX
چتر برای چه خیال که خیس نمی شود

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:6 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 عشق بلند تر از ان است

 

که زیر کوتاه نگاهی عتاب الود پامالش کنی !!!!

 

عشق حقیقی تر از ان است

 

که پشت ابری از حیاهای ناراستین پنهانش کنی!!!

 

عشق یتیم تر از ان است که

 

به دست رودخانه روزگارش بسپاری !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:50 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

سراب

آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:22 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

وهم

جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
 در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
 و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
 جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
 چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
 در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 18:20 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

کسي را که دوسش داري ازش بگذر،

 اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ،

 اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده

پس بهتر که رفت

سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ،

سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي

چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:46 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:37 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم اینکه خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

وان زخم کوچک دلم آخر جزام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت

دیگر تمام شد گل سرخم ، تمام شد

شعر من از قبیله خون است و خون من

فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز . . . آه نه

این داستان بنام تو اینجا تمام شد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:31 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب ،

اندام تورا ،

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:29 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

وای باران ،

باران،

شیشه پنجره را باران شست ،

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران ،

باران،

پر مرغان نگاهم را باران شست .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:29 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم

 زیر باران هستم

کنج دیوار درون کوچه

خیس و تنها و کمی یخ زده ام

و بخار نفسم دستم را

اندکی گرم نگه می دارد

من همیشه اینجا  زیر باران هستم  راستی همسایه

پشت آن پنجره گرم در این تنهایی

چه کسی گفت که باران زیباست ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:25 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

چقدر بیخودم از لحظه رسیدن تو

ببین چه دلخوشی مضحکی است دیدن تو

کمی بایست که دارد جلو می افتد باز

شتاب عمر من از سرعت دویدن تو

کشیده است به آتش بهشت آدم را

جهنمی که به پا کرده است چیدن تو

چقدر کوچکم از اینکه مال من باشی

چه انتخاب بزرگی است برگذیدن تو

فقط به خاطر دلداری کبوتر هاست

اگر به گریه نمی افتم از پریدن تو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:23 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

من به این مهر سکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم

معترضم که چرا

شوق آغاز مرا

و منی چون من را ز خودم دزدیدند

به کجا بر گردم ؟

حق برگشتن را زتنم دزدیدند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:21 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

لیلی مجنون به هم رسیدن!

 نه تو برگای اون کتابکـَت ُ کـُلـُفت،

 نه رو شِنای اون بیابونی که مجنون دوره ش کرد،

 نه تو کجاوه یی که خیس ِ گریه های لیلی بود...

 لیلی ُ مجنون به هم رسیدن،

رو یه تخت فـَنـَری

 که

صدای فـَنـَراش گوش

ِ الهه ی عشق ُ کـَر می کرد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:42 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

وقتی گورکن
آخرین بیلِ خک ُ رو سَرَمْ‌ خالی کنه،
زیر ِ اون کرباس ِ سفیدْ
یه نَفَس ِ راحت می کشمُ
به کرمای گـُشنه بفرما می زنمُ
واسه یه خوابِ بی دغدغه
آماده می شم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:41 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

اما اگر بهار نیاید ...
با آن که حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها میکنم هنوز
این حسرت
این ترانه معصوم
ای با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشمهای تو خواهم من
در باغ چشمهای تو می خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:34 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

یا حسین(ع)

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:25 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

 

 

من به  تو

    و

تو به من

 

اغشته ای

 

اغشته

سهم من از تو سکوتی ست

درون ریز

 که عصب های تو را اب می کند

 

ماه

از اسکلت های سوخته ی مان

خواهد گریخت

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:31 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

 من به تو
و
تو به من
آلوده اي
آلوده
به شكل سرطان كه در هم سرايت كرده ايم
و در پس
هسته اي شكاف خورده در نقطه اي كور
بهم رسيده ايم
خورشيد
بر جنازه هاي عفوني مان سقوط خواهد كرد

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:24 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

 

 

می توانی مثل من باش

 

که زیر سایه متر سک ها بزرگ شد م

و شعر برای خوشه های گندم

نوشتم

 

می توانی مثل من باش

 

که میان دو اینه ایستاد م

تا از تکرار بیهوده ی من

بتر سند

بتر سند

بتر سند

 بتر سند

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:14 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست

 لازم نيست آن را در قلبش فرو کني

 يا گلويش را با آن بشکافي.

 پرهايش را بزن...

 خاطره پريدن

 با او کاري مي کند

 که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

 اگر تمام شب برا ی از دست دادن خورشید گریه کنی

 لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:8 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

 

افسوس مي خورم

وقتي كه خواهرم

در اين درو غزار پر از كركس،

فكر پرنده اي ست؛

فكر پرنده اي كه ز پرواز مانده است

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:0 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

تو  نيستي کنار من  دوباره     آه   مي کشم

حضور بي رنگ تو را هي اشتباه  مي کشم

هميشه پلک مي زني  به  روي بوم خاطره

 و  من براي ديدنت  دارم   نگاه    مي کشم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:42 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

تو از آن سوی تابستان برایم سیب می چینی
من این سو مانده ام دلگیر!
در بند زمستانم
به روی شانه ام انداختی بارانی ات را
مبادا یخ کنم
اما نه؛
آتش شو!
بسوزانم.....

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:40 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

بگذار به کودکیم سفر کنم!
بگذار در نگاه شیطنت آمیز دختر همسایه
التهاب قلبم را یک بار دیگر تجربه کنم!
بگذار در آرزوی پرواز
به بادبادکهای کاغذی آسمان حسادت کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:27 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

می گویی دوستت دارم
و من از زمین می رویم
مست می شوی
موج بر می دارم
شعری می نویسی
من با دهان زنی زیبا می خندم
اما
هر شب که می خوابی
تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم
و با چشم های زنی خسته به خواب می روم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:23 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

می گویی دوستت دارم
و من از زمین می رویم
مست می شوی
موج بر می دارم
شعری می نویسی
من با دهان زنی زیبا می خندم
اما
هر شب که می خوابی
تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم
و با چشم های زنی خسته به خواب می روم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:23 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

می گویی دوستت دارم
و من از زمین می رویم
مست می شوی
موج بر می دارم
شعری می نویسی
من با دهان زنی زیبا می خندم
اما
هر شب که می خوابی
تکه هایم را از میان روزهای تو جمع می کنم
و با چشم های زنی خسته به خواب می روم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:23 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

کنار تمام قصه ها
آنقدر منتظر مُرده ام
تا دوباره هفت تیرت را توی شصت بچرخانی
دوئل کنی
و من ، چشم بر ندارم از این همه زیبایی ات

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:19 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

اي ايزد!
اي ستمگر مقهور!
من چندمين پيامبرت بودم؟

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:18 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

 

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

 

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:51 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

تنهايي سخته

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:46 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...


+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:43 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

کمی قدم زدن کافی است

 تا نا آرام شوی 

از دیدن نادیدنیها

و شروع زخمهایی که به شب  

پنهان میشوند

راستی کجای زمین اینگونه است  

که ماییم  

نمیدانم چه گم کرده ایم

که در پی اش اینگونه 

به بیراهه راه می سپاریم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:39 توسط شهبازی/ن/رسپینا |