تبليغاتX
چتر برای چه خیال که خیس نمی شود

پيداست هنوز شقايق نشدي ...

زنداني زندان دقايق نشدي ...

وقتي که مرا از دل خود مي راني ...

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ...

 زرد است که لبريز حقايق شده است ...

تلخ است که با درد موافق شده است ...

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...

پاييز بهاريست که عاشق شده است.....

                 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:50 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

تواگردرتپش باغ خدا را دیدی ٬

همت کن و بگو ماهی ها٬

حوضشان بی آب است

 باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:49 توسط شهبازی/ن/رسپینا |

 

 

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد !

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:47 توسط شهبازی/ن/رسپینا |