تبليغاتX
چتر برای چه خیال که خیس نمی شود - مرا از گل تو آفریدند

مرا از گل تو آفریدند

وقتی بنا می شدم

تو را در میان شادی و درد می دیدم

خطوط نازک چهره ات را

نور کمرنگی که در زیر پوستت سوسو می زد

و اشک هایت را

که از چشم های بازت

بر بالهای فرشتگان می ریخت

برادرانم، خواهرانم، آدمیان

پیش آمدند و تهنیت گفتند

و کودکان ابلیس

جان فرشته ای را در گردش تقدیر من دیدند

تو از درد برخاستی و باز بنا شدی

                  - خدا تو را جان دوباره بخشید

 

تو به من نگاه کردی

لبخند کمرنگی به لبانت پاشید

و چشمانت را خنداند

رو به نور کردی

 و به خدا حرف هایی زدی که کسی نشنید

و قولهایی دادی و گرفتی

که کسی معنایشان را نفهمید.

  

وقتی مرا به زمین می فرستادند با حسرت نگاه می کردی

و وقتی قلب مرا در سینه جا می دادند

قطره اشکی بر دیدگانم فشاندی

 

من گفتم دیدار به قیامت

گفتی تازه خواهد شد

گفتم زمین پر بلاست و من نمی دانم تاب کدام آزمون را می آورم

و تو که از جنس پریان نوری از سیاهی می گریزی.

 

گفتی تو را خواهم دید

مرا خواهی شناخت

و اندازه فوت کردن به بالهای نامرئی قاصدکی سرگردان با من خواهی بود

دلت را از صندوق خانه اسرار بیرون خواهی کشید

و به دستان من خواهی سپرد

تا ان را در حریر نور الهی بپیچم

و با نابترین عطر های آسمانی شستشو دهم

 

نگفتی: قول داده ای دلم را قربانی کنی

و عشقم را در هزار توی دغدغه های روزمرگی از آسمان به زمین بکشانی

 

نگفتی عهد بسته ای با من نباشی

نگفتی قبول کرده ای که پیامبر شوی

و هزار سال بعد از من به دنیا بیایی

.

.

.

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:9 توسط شهبازی/ن/رسپینا |